.

.با درود برخواننده  ِگرانقدر! راستش این روز ها دستم خالی است، غزلی را که جاداشت درروز های شروع بهار پیشکش شما مهربانان می نمودم، ازبی بضاعتی  امروز خدمت تان می گذارمش. امیدوارم نقد ونظر ارزشمند تان را دریغ ننماید:

   اشک لاجورد 

قاصدِ سبز ِبهاری برگ ِ زردت آورد

غنچه تا لب می گشاید بوی دردت آورد

ارغوان امسال درچشم ترم باجلوه نو

لخته ی خون دل ورخسار زردت آورد

عاشقی رنگ دگردارد به چشم شعرم امشب

مجمر ِداغ بهاری آه سردت آورد

رعد درگوشم پیامی دلخراشی می رساند

ناسزا وغرش ِ نامرد ِ مردت آورد

وقتی دریا درتلاطم می شود باپاره ابری

یاد چشم واشک های لاجوردت آورد

نعرهِ امواج فریاد تو را ماند، ولی شب

حکم تکفیر تو واحکام طردت آورد

می پرم ازخواب می دانم که باد ِ بیمروت

برگه ی اعدام واسناد نبردت آورد

تا تو می خواهی سرود سبزآزادی بخوانی

باد باخود استخوان ِ گرد گردت آورد

***

تک تک ِ باران مرا ازخانه بیرون می داواند

آی مردم! آرزوی فرد فردت آورد...

مارچ 2007

 

/ 10 نظر / 24 بازدید
نذير

بهاريه‌ی ديرهنگام‌تان، غزلک گيرائی‌ست؛ هرچند هنوز به‌نظر می‌آيد در حال پرداخت آن هستيد.

فزشيد

حيلی عالی بود

عزیز علیزاده

معلوم نیست باد از کدام سو می اید خورشید را غبار دهشت پوشانده است و ابرها به ابر نمی مانند مثل هزار گله حیران بی آبخور و مرتع بی چوپان مثل هزار اسب یله با زین و برگ کج شده در میدان یال افشان مثل هزار برده محکوم عریان در کوچه های زنجیر سرگردان گهگاه از اوج های نزدیکی با قطره های تلخ و گل آلودش می افتد باران معلوم نیست باد از کدام سو می اید پیداست اما که اضطراب حادثه قریه را در دام سبز جلگه به بازی گرفته است سلام دوست گرامی! غزل زیبای بهاری را خواندم. خیلی گیرا و دل انگیز است. بیارینه باشید. من هم شعر گونه دارم و منتظر نقد تان.

راحله يار

دوست شاعرم نذير مجاب گرانقدر سلام! ازحضور و نظرارزشمند تان منتگزارم سلامت باشيد

موسی

سلام و درود شعرتان بسيار قشنگ بود.

عبدالحکیم بهار

سلام وبلاگت زیبا وجان دار بود آمدم پیش شما از راه دور بار دیگر با سلام تازه ای آه می بخشید زنبیلم تهی ست نیست همراهم کلام تازه ای راه اگر دور است و قلبم آهنی مهرتان آهن ربایی می کند بر تمام سر زمین قلب من عشقتان فرمان روایی می کند حیف دستم مثل یک صحرا تهی ست کاش دستم ابر و باد و آب بود کاش در شبهای تاریک شما کاسه چشمم پر از مهتاب بود من شما را می شناسم نو بهار قلب پاکت روشن و دریایی است باغ سبز مهر بانی های تو مثل فروردین پر از زیبایی است

salam dard e dele mano gofti, dastat dard nakonad

مصطفی

کانون وبلاگ نویسان افغانستان از شما دعوت می نماید تا باعضویت در این سایت ما را در جهت حمایت از وبلاگ نویسان افغانستان یاری کنید برای عضویت به وبسایت رفته ودر قسمت نظرات نام وبلاگ خود را ذکر کنید بدهی است قبل از این کار لینک ما را در وبلاگتان بگذارید با تشکر.[گل]

hamid ayar

شاعرۀ گران قدر وگران سنگ عزیز راحله یار!درود برشما این حقیرو فقیر سرا پا تقصیر که صلاحیت علمی هم ندارم راستش که از مرور اشعارت بی نهایت لذت می برم متوجه شده ام که قریحه شعری خیلی با لا دارید واکثر غزل هایت خیلی مستحکم ودل آرا به نظر می خورد.مگر دربعضی از غزل هایت در محدود مصره ها یش البته از نظر من مشکل وزنی وجود دارد.که برای من از شاعری چون شما قابل درنگ است. باید قبلا به عرض برسانم که من قصد فضولی ندارم ازینکه شعر هایت را دوست دارم می خواهم آئینه هم دیگر باشیم واگر به راستی همان درکی که درمن است با دیگران هم باشد باید اصلاح شود، طور مثال در همین غزل تان به اسم اشک لاجورد مصره پنجم آن هم سکته است وهم وزن متفاوت دارد به نظر این حقیر اگر می نوشتید عاشقی رنگ دگر دارد به چشم شعر من ویا در مصره هفتم هم مانند مصره قبلی مشکل می بینم اگرمیبود رعد در گوشم پیامی دل خراشی آورد درمصره نهم اگر می بود تا که دریا پر طلاطم می شود از اشک ابر درمصرۀ یازدهم کلمۀ شب که در آخر آمده اضافی است در مصرۀ سیزدهم بی وزن است اگر عوض کلمۀ بی مروت نامراد بود درستر بود بخاطری که الف حرف بی صداست در مصرۀ پان